ساعت دیواری کارگاه چند روزه که خواب رفته.. ماریا با لبخند میگه: اینم منتظر محمده انگار!! زمان نمی گذره محمد... نه برای اینکه ساعت کار نمی کنه..برای اینکه تو اینجا نیستی! یادته اون شبی رو که صبحش آخرین فرصت تحویل پایان نامه مون بود؟ چه استرسی داشتیم! حس میکردم هیچکدوم از اعضای داخلی بدنم کار نمی کنن!! امروز 16 روزه که من هر لحظه همون حس رو دارم! هر لحظه، هر ثانیه ..هر نفس!
چشمای مامانت دیگه نمی درخشه محمد! خونتون که بودم چه زحمتی می کشید که لبخند بزنه و بهم امید بده! خنده داره نه?!.. کی به کی داره امیدواری میده!؟
هر صبح که از خواب بیدار می شم و گوشی ام رو روشن می کنم، چند دقیقه خیره میشم به صفحه ی گوشیم. که شاید مث هر صبح اس ام اس داده باشی یا زنگ بزنی.. هر بار که در کارگاه رو باز می کنم فوری پنجره ی دفتر رو نگاه می کنم.. به این امید که شاید برگشته باشی. هر بار که تلفن کارگاه زنگ میخوره دلم میریزه.. چه خدا خدایی میکنم که یه خبر خوب از تو باشه.
هیچ چیز بدون تو رنگ نداره.. نه تفسیر خبر، نه کیف و ذوق تولید یه اثر جدید، نه ماالشعیر هلو، نه عکاسی، نه نامجو، آفتاب نيمه گرم زمستوني و نه زندگی!!..هیچ چیز!
تو رو خدا برگرد.. ظرفیتشو ندارم دیگه..به خدا ندارم.. گم شدم تو یه جایی که دیگه نمی شناسمش. چه حس نا امنی وحشتناکی!! هر لحظه منتظر یه اتفاق جدیدم انگار.. برگرد محمد! دارم تحلیل میرم..برگرد!
چند روزیه که احساس می کنم همه از تنهایی صحبت می کنند. اولین بار وقتی پیانهای به ظاهر تبریک یلدا برام میرسیدند .دیدم همه برام از شب گفتند. از تاریکی و از انتظار صبح. یه چند وقتی هم هست که می بینم هممون تو این شب سیاه گمشده هایی داریم و منتظر بازگشتشون. برای همه مون و برای همه ایرانیها آرزو می کنم که صبح بشه و همه محمدها برگردند.
پاسخ دادنحذفآرزو می کنم بلدایی رو که محمد ها، یلداها ، حماسه ها و همه ما ایرانیها نه از سیاهی و ظلمت شب که از آسمان پرستاره ش باهم صحبت کنیم.
قاسم زاده