۱۳۸۸ دی ۲, چهارشنبه

عنوان ندارد.

ساعت دیواری کارگاه چند روزه که خواب رفته.. ماریا با لبخند میگه: اینم منتظر محمده انگار!! زمان نمی گذره محمد... نه برای اینکه ساعت کار نمی کنه..برای اینکه تو اینجا نیستی! یادته اون شبی رو که صبحش آخرین فرصت تحویل پایان نامه مون بود؟ چه استرسی داشتیم! حس میکردم هیچکدوم از اعضای داخلی بدنم کار نمی کنن!! امروز 16 روزه که من هر لحظه همون حس رو دارم! هر لحظه، هر ثانیه ..هر نفس!
چشمای مامانت دیگه نمی درخشه محمد! خونتون که بودم چه زحمتی می کشید که لبخند بزنه و بهم امید بده! خنده داره نه?!.. کی به کی داره امیدواری میده!؟
هر صبح که از خواب بیدار می شم و گوشی ام رو روشن می کنم، چند دقیقه خیره میشم به صفحه ی گوشیم. که شاید مث هر صبح اس ام اس داده باشی یا زنگ بزنی.. هر بار که در کارگاه رو باز می کنم فوری پنجره ی دفتر رو نگاه می کنم.. به این امید که شاید برگشته باشی. هر بار که تلفن کارگاه زنگ میخوره دلم میریزه.. چه خدا خدایی میکنم که یه خبر خوب از تو باشه.
هیچ چیز بدون تو رنگ نداره.. نه تفسیر خبر، نه کیف و ذوق تولید یه اثر جدید، نه ماالشعیر هلو، نه عکاسی، نه نامجو، آفتاب نيمه گرم زمستوني و نه زندگی!!..هیچ چیز!
تو رو خدا برگرد.. ظرفیتشو ندارم دیگه..به خدا ندارم.. گم شدم تو یه جایی که دیگه نمی شناسمش. چه حس نا امنی وحشتناکی!! هر لحظه منتظر یه اتفاق جدیدم انگار.. برگرد محمد! دارم تحلیل میرم..برگرد!

۱۳۸۸ آذر ۲۰, جمعه

برای محمد..

اندرین گوشه ی خاموش فراموش شده
کز دم سردش هر شمعی خاموش شده
یاد رنگینی در خاطر من
گریه می انگیزد:
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست!

ارغوان این چه رازی ست که هر بار بهار
با عزای دل ما می آید؟
...

آه بشتاب که هم پروازان
نگران هم پروازند

ارغوان بیرق گلگون بهار
تو برافراشته باش
شعر خونبار منی
یاد رنگین رفیقانم را
بر زبان داشته باش
تو بخوان نغمه ی ناخوانده ی من
ارغوان شاخه ی همخون جدامانده ی من..
ه.ا.سایه

ما سیاسی نیستیم..سیاست زده ایم!!


محمد(آرش) از صبح 16 آذر اینجا نیست. نمی دانم کجاست!؟ فقط میدانم که آنجایی که او هست، جای خوبی نیست. راستش اینجا هم جای خوبی نیست. قریب به 30 سال است که دیگر جای خوبی نیست! اما همین "اینجا" ی بد با حضور محمدها گرم بود. یکبار از همان "آنجا" تماس گرفت و گفت که من خوبم..سوال می پرسند فقط. گفتم سوال چه را می کنند؟! مگر میهن پرستی، عشق به آزادی، عشق به زیستن، عشق به سازندگی، عشق به حیات هم سوال دارد؟ می گویند فعالیت سیاسی کرده ای. خنده ام می گیرد!فعالیت سیاسی..ورزش سیاسی..اقتصاد سیاسی..فرهنگ سیاسی...هنر سیاسی... عشق سیاسی...نان سیاسی.. نفس سیاسی..زندگی سیاسی.. حالم از هر چیزی که آلوده ی سیاست است بهم می خورد دیگر. ما تشنه ی یک جرعه نفس آزادیم. یک جرعه نفس بدون چرا، بدون درخواست مجوز، بدون تفتیش عقیده، بدون لفافه ی پارچه ای روی سر ، بدون درخواست شناسنامه و کارت دانشجویی، بدون صلوات بر خاندان کسی، بدون برچسب و انگ، خالص و پر از اکسیژن ناب زندگی!! همین! محمد بهای همین یک جرعه نفس را پس می دهد. محمد جسارت نفس کشیدن داشت و دارد. او گرمای حضورش را چند صباحی از ما دریغ می کند تا متوجهمان کند که آزادی بی هزینه نیست.. جنم می خواهد! کار هر کسی نیست. تاوان دارد!!
کلمات در هم گره می خورند.. نای نوشتنم نیست. امروز روز پنجم است که محمد اینجا نیست..